هی خدایی دلم گرفت @!@ majid invoker



دلگیر نباش ، تقصیر از خودت بود !
دسته کلید علاقه که گم شد ، باید عوض میکردی قفل تمام آرزو ها را . . .

دختر از دوستت دارم گفتنهای هر شب پسره خسته شده بود
یک شب وقتی اس امد بدون ان که انرا باز کند موبایل را گذاشت زیر بالشش و خوابید...
صبح مادر پسره به دختر زنگ زد گفت پسرم مرده دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس شب گذشته رفت ...
پسر نوشته بود تصادف کردم با مشکل خودم را رساندام دم خانه تان
لطفا بیا پائین میخوام برای اخرین بار ببینمت خیلی خیلی دوستت دارم...
یه دختر و پسری که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و اروم کنار هم نشستن
دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد پسر هم کاغذی رو اماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود پسر وقتی دید به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ...
دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه دختر فبل از این که نامه ی پسرو بخونه او اون گفت
که دیگه از اون خسته شده دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد
که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد دختر که با تمام وجود درحال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود
وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود اگه یه روز ترکم کنی میمیرم...
بــزن بـه سلامتـــ ـــی حرفهـ ــــای دلـ ـــت که به کسـ ـــی نـگفــتی
بــزن بـه سلامتـ ــــی اینکه کــــوه درد بـودی ولــ ــی دم نــزدی ...
بــزن بـه سلامتــ ـــی تنهـ ــــایی هـات ولـی تنهـ ـــایی رو دوسـت نـداشــتی
بــزن بـه سلامتـــــی آرزوهـایـی کـه نتونستــ ـی لمســ ــشون کنــی
بــزن بـه سلامتــ ــی عشقــ ــی که طــالعــش به اسمــ ــت نبود ولــی
هنـوز هـم دوسـش داری
بــزن بـه سلامتــ ــی شبهـایی که تــو تنهــاییـهات گریــه کـردی ولــ ـــی
نمیدونســتـی بــرای چــی ...
بــزن بـه سلامتــ ــی دوســت و آدمهــایی کـه از پشـــ ـت خنـــ ـجـر زدن ...
نارفیق
راسـت مـی گـفـتـی ...
مـن در حـدِّ تـو نـبـودم ...
در حدِّ تـو هـمـونـایـی بـودن کـه اِمـروز بـا تـو بـودن فـردا بـا رِفـیـقـات ...
داستان غمناك داداشي...

یه لباس گل گلی تنش بود...با موهای بلند و خرمایی...
اومد طرفم و گفت داداشی؟میای باهام بازی کنی؟از چشمای نازش التماس
می بارید...خیلی کوچیک بودم اما دلم لرزید...
تو همون نگاه اول عاشقش شدم...
سه سال ازش بزرگتر بودم...قبول کردم و کلی بازی کردیم!اخرش گفت:
تو بهترین داداش دنیایی...سالها گذشت هر روز خودم تا مدرسه می بردمش...
هر روز به عشق دیدنش بیدار میشدم...
اما اون همیشه میگفت:تو بهترین داداش دنیایی...
داغون شدم که عشقم منو داداش صدا میزنه...
گذشت و گذشت...تا اینکه عروسی کرد و ماشین خودم شد ماشین عروسش...
منم رانندش بودم...هی گریه میکردم و اشکامو پاک میکردم...
سالها گذشت که تصادف کرد و واسه همیشه رفت...خودم زیر تابوتشو گرفتم...
اگه بود بازم می گفت:تو بهترین داداش دنیایی...
رفت...واسه همیشه رفت و حتی یکبار هم نتونستم بگم اخه دیوونه...
من عاشقتم...من میمیرم واست...چشمهات همه دنیامه...
یه شب شوهرش رفت دفترچه خاطراتشو اورد...
دیدم چشاش پر اشک بود...دفترو داد و رفت...
وقتی خوندمش مردم...نابود شدم...نابود...نوشته بود داداشی...
دوست داشتم...عاشقت بودم...اما میترسیدم بهت بگم!میترسم داداشی..
.امید وارم زود تر از تو بمیرم که اینو بخونی...داداشی ببخش که عاشقت
شدم...